سايت بزرگ مهدوي

سايت بزرگ مهدوي

سايت بزرگ مهدوي

رقصِ عاشق

 

بهترين عُشّاقِ عالم را خدا

جمع كرده در زمين كربلا

 

كربلا يعني صبوري در بلا

سرفدايِ تارموئي از ولا

 

كربلا آئينه ي آئينه هاست

كوثري درماوراي سينه هاست

 

كربلا يعني نواي لا تَخَف

بستن پيمان خونها با هدف

 

كربلا عزّت، شرف ، مردانگي

انتهاي غيرت وفرزانگي

 

كربلا قربانگهِ سردارها

رقصِ عاشق پايِ چوبِ دارِها

 

مهدوي


موضوعات مرتبط: شبهاي شعر

برچسب‌ها: رقصِ عاشق,انتهاي غيرت,فرزانگي,مردانگي,شرف,لاتخف،


ادامه مطلب
تاريخ : ۲۶ مهر ۱۳۹۴ | ۰۸:۰۲:۳۵ | نویسنده : مهدوي | نظرات (0)

ماه رحمان


مژده ای هم نفسانم رمضان می آید

ماهِ رحمان ز فراسوی زمان می آید

عاشقان باده زنید از قدح و خوش باشید

که ز خـُم خانه سبوئی به میان می آید

دستها حلقه کنید و به میانش گیرید

ساقی سیم تنان عشوه کنان می آید

«نرگسش عربده جوی ولبش افسوس کنان»

یار شیرین دهنان شهد فشان می آید

مهدوی آب بزن راه وچراغانی کن

به گمانم ، رمضان ، وقتِ اذان می آید


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ،


ادامه مطلب
تاريخ : ۲۶ مهر ۱۳۹۴ | ۰۷:۲۲:۲۲ | نویسنده : مهدوي | نظرات (0)

شبهای قدر

بیا ای بلا دیده ی مُبتلا

کجا می روی دَرگهِ ما بیا

بیا بنده ام من دوای توام

به نوعی منم مبتلای توام

بیا تا شوم مرحم زخم تو

نبینم گرفتاری و اخم تو

بیا با دل ریش خود پیش ما

مکُن چَندو چون با کم و بیش ما

بیا من جواب تو را می دهم

وَ مرحم به زخم تنت می نهم

کجا می روی تُرک تازی بس است

نکن شیطنت بچّه بازی بس است

مخورغم که روزی رسانت منم

وَ شیطانِِ جانِ تو را دشمنم

بیا مُبتلای بلا ، بنده ام

زِحُجب وحیای تو شرمنده ام

منم مهربان عاشق و یاورت

خدای بلند اختر و داورت

تو را بهترین داورو یاورم

فقط ازتهِ دل نما باورم

بیا بنده ام چشمِ دل وانما

زاَنفاسِِ امّاره پروا نما

زهرسو به سویت نظر می کنم

زحبل الوریدت گذر می کنم

بیا هرچه وهرکه هستی بیا

اگرهوشیاریّ ومستی بیا

مفرّی نداری به جز درگه ام

زِ خرگاه وخلوتگه ات آگه ام

مشو ناامید و هماره بیا

خطا گرنمودی دوباره بیا

شکستی اگرتوبه را، هم بیا

چوخواهی نیفتی به چاه اَم بیا

دوباره سه باره بیا توبه کن

زهر توبه ای یک تب نوبه کن

هزاران مثال تورادیده ام

گنه گُنده تر از تو بخشیده ام


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ،


ادامه مطلب
تاريخ : ۲۶ مهر ۱۳۹۴ | ۰۷:۲۲:۲۲ | نویسنده : مهدوي | نظرات (0)

قطره ای مصیبت زینب سلام الله علیها

 

غزل، نوحه ی کوه صبروحامی ولایت، (زینب س)

 

هفت آسمان از کربلا تا کوفه را با تو، عزا داشت

صبرِمصیبتهایت ای دُختِ علـی ، تنها خدا داشت

پشتِ صبوری از مصیبتهای این عالم شکستی

امّا دلت هرلحظه ای درآن سفر، ماتم سرا داشت

تـا دراسـارت ماجرای کربلا را زنـده کردی،

سـوزِدلت خونـابـه ها ئی ازجفا را درخفا داشت

باخیمه های آتشین زَینُ العِبادو جسمِ تب دار

این سرورو مـولای دین، صدکربلا درکربلاداشت

لیـلا زِداغ نوجوان وطفلِ معصومش به شبـها ،

خـوابِ پـریشـانِ روان، ازمـاجرای پُر بَلا داشت

اُمُّ البَنیـن آن مــادرِ شیـرانِ شَجعانِ دلاور،

خـونِ بَـصَـر، جـاری زِ روزِ پُربلای نینوا داشت

طفل سه ساله ، نـازنیـن دُردانه ی نابِ برادر،

با رأسِ بابا، در خرابه، یک شبی غوغا به پا داشت

هنگامه ی جان دادنش بانو رُقیّه ، همچو زهرا

برزخمِ تن،گلگون بدن، مرهم، زِشلاّقِ جفا داشت

رأسِ بـرادر ، در بـرابـر، بـرسـر نی ، صوتِ زیبا،

گلواژه هایِ نابِ قُرآنی زِ لب هایش صفا داشت

نیــزارِ بــازارِ اسـارت از غنـائـم ،  بَـَرسـرِدست،

انـواعِ گُلهـای شکوفا ازشهیـدان؛ سـرجـدا داشت

آنجا گُلی خندان به روی نیزه ای فرقش دوتا بود

آلاله ای دیـگر بـه پیشـانـی رَدِ سنگِ بلا داشت

صـد اربعیـن بـرتوگذشت از کربلا تا کوفه و شام

اینها همه درخطبه ی غرّای تو، زیبا جلاداشت

بِـنـتِ اَسَــد ای وارثِ خونِ شـهیـدانِ ولایـت،

تنهـا شهامتهای تو، درکوفه ، مولا، مُرتضی داشت

«اُمُّ المَـصـائـِب» ؛ آفتـابِ کـربــلایِ دراســارت،

هرلحظه ی فریادِ دشمن کوبِ تو صد مرحبا داشت

ذکرِشکیبائیِّ تـو، در نینوا، چندین هزاراست،

صبـرِمُصیبتهـایت ای زینب دراین دنیا، خدا داشت

غلامرضا مهدوی

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ،


ادامه مطلب
تاريخ : ۲۶ مهر ۱۳۹۴ | ۰۷:۲۲:۲۲ | نویسنده : مهدوي | نظرات (0)

ولی نشد



گفتم که هم کلام تو باشم ولی نشد

در خدمتت غلام تو باشم ولی نشد

گفتم که کودکِ دلِ خود را رضا کنم

در قلب با مرام تو باشم ولی نشد

گفتم که اقتدا کنم آقا به جمعه تان،

مأمومی از امامِ تو باشم ولی نشد

لبّیکِ معرفت بزنم بی ریا و رنگ

تا لایق سلامِ تو باشم ولی نشد

چشمم به در بدوزم و هر لحظه بی قرار،

دیوانه ی پیام تو باشم ولی نشد

با زائران حضرت حق در منایِ دوست

همسایه ی خیام تو باشم ولی نشد

گفتم که مهدوی شوم و دائم از فراق

در ندبه ی مدامِ تو باشم ولی نشد
مهدوی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ،


ادامه مطلب
تاريخ : ۲۶ مهر ۱۳۹۴ | ۰۷:۲۲:۲۲ | نویسنده : مهدوي | نظرات (0)

شب میثاق


« ای بُرده امان ازدلِ عُشّاق کجائی »

ای در دل وجان کرده ای اُطراق کجائی


ذکرتوشده نُقلِ همه مجلس ومحفل

ای سبز ردایِ شبِ میثاق کجائی


ییلاقم از این عمرگرانمایه سپرشد

سرگشته ام و راهی قشلاق کجائی

خودت کجایی؟!


ای غافل ازاَحوالِ دلِ یار ، کجائی؟!


ای منتظر یارِ وفادار ، کجائی؟

دلدار همین جاست ؛ از اندیشه گذر کن

کم کن گله و فاصله ، هُشیار، کجائی؟

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ،


ادامه مطلب
تاريخ : ۲۶ مهر ۱۳۹۴ | ۰۷:۲۲:۲۲ | نویسنده : مهدوي | نظرات (0)

رمضان آمده است

مژده ای هم نفسانم رمضان آمده است

شاهد وساقی و سالارِ زمان آمده است

عاشقان باده زنید از قدح و خوش باشید

که زِ خـُم خانه سبوئی به میان آمده است

«نرگسش عربده جوی ولبش افسوس کنان»

یار شیرین دهنان دُرد کشان آمده است

پُرکند صد قدح و ساغر وپیمانه زِ می

جُرعه لبریز بُوَد تا به دهان آمده است

سَحَرش غمزه کند، عشوه کند، طنازی

عالَمِ مُرده ازاین غمزه به جان آمده است

دستها حلقه کنید و به میانش گیرید

ساقی سیم تنانِ عشوه کنان آمده است

کرده با زلف کمندش همه بندم در بند

خرمن گیسوی او ، تا به میان آمده است

شعشعِ بَدرِ دُجا ماهِ خدا تابیده

سِبطِ اَکبَر، حَسَن(ع) آن دُرِّ گران آمده است

مهدوی آب بزن کوچه ی دل کان دلبر

به گمانم ، رمضان ، وقتِ اذان آمده است

غلامرضا مهدوی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ،


ادامه مطلب
تاريخ : ۲۶ مهر ۱۳۹۴ | ۰۷:۲۲:۲۲ | نویسنده : مهدوي | نظرات (0)

چهره یانکی

دسـتِ شیطانِ بزرگ آمدبرون،

زآستینِ مُشرکانِ پَستِ دون

شد جسارت برحریم اهل بیت

بشکند دست خصیم اهل بیت

مُلحِدِ پستِ زمان وهّابیت،

دشمن اسلام در وَحدانیت،

این خوارج زادگان دونِ پسـت،

آلت دستانِ آن کُفّار مست

هر زمانی تیغ کین را نو کنند

چون شغالان وقتِ شب عوعو کنند

تا خرِ دجّالِ دوران تشنه است،

درپـی آرایش صد فتنه است

انفجاری بس عظیم آماده کرد

گنبدو بارگاهی ویرانه کرد

کاظمین و سامرا خون می گریست

قُبّه ی خضراچه محزون می گریست

اَبرَهه گویا،  زِنو،  رَجعت نمود،

عِرضِ خود بُرد و به مازحمت فزود

سامری آمد پَیِ سازو نوا

تانماید فتنه ای ازنو به پا

طرفی از اِقدامِ  شوم امّا نبست

مُشت بر سندان زد و دستش شکسست

شیعیان از تکّه های جانِ خود،

عهدخون بستند با ایمانِ خود

عاشقان وچاکران حاضر شدند

عسکریّین را زِجان زائرشدند

مُفتَضَح شدچهره ی یانکیِّ دون

بار اِلها پَرچمش کن سرنگون

غلامرضا مهدوی

سایر اشعار...     


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ،


ادامه مطلب
تاريخ : ۲۶ مهر ۱۳۹۴ | ۰۷:۲۲:۲۲ | نویسنده : مهدوي | نظرات (0)

آل یهود

(قصیده هجویه)

در مستی خود غرقند،اصحابِ ضرار انگار،

این قوم نمی ترسند، ازآتشِ نار* انگار

گه اَبیَض وگه اَسوَد، گه دوغ وَ دوشابند

هرروز به صد رنگند، درنقش ونگار انگار

دون مایه وبی دردند، شرمنده نمی گردند،

نادان و تهی مغزند، خاشاک وغبارانگار

شیطان صِفتند اینان، بی شرم  وَ بی دینان،

برسجده همی سایند، سر پای دلار انگار

"لات" و"هُبَل" و"عُزّی"، اِرثِ پدرِآنان

درجنگِ خداهستند ، با دار وندار انگار

تا باد به سردارند، جُزفتنه نمی دانند،

دردستِ عدو هستند، ابزارِ فشار انگار

صفیانیِ این دوران، جانی صفتند اینان

چون مرکبِ عَصّاران دائر به مدار انگار

این شِبهِ یهودیها، یا آلِ سعودیها،

کُفّارِ دیار انگار، بیگانه تبار انگار

هتّاکی و کلاّشی، تنها هنر آنان،

بویی نَبَرند اصلا ، ازعارُ وَقار انگار

گر حُرمتِ یک مؤمن، برتر بود از کعبه*

بِالله زده اند افسار برما چوحمار انگار

درسوگِ خوداین خانه، عمریست عزاداراست

ازشرِّهمین اشرار، با حالِ نزار انگار

تحقیرِ عَجَم تا کی، از سوی سبک مغزان

افزون شده این کردار، از حد و شمار انگار

درعمره و حج ماییم ، همواره خَسِ میقات

ازسگ صفتان زنهار، شد چاره ی کارانگار

تحریم کنید این حج، تحقیر مسلمانان

تعطیل کنید عُمره، بازار قمار انگار

رهبر دهدم فرمان، بر هدمش اگر، اَلآن

سربَرکنَمَش ازتَن، این توله ی مار انگار

آقا نظری بنما، برشیعه دراین وادی،

گردیده عدو کفتار، ازبهرشکار انگار

ای اهلِ یمن درخون؛ دستی به دعا بردار

شاید سببی سازد آن طـُرفه نگار انگار

غلامرضا مهدوی

سایر اشعار

--------------------------

* نار : جهنم، دوزخ

 

* امام صادق عليه السلام فرمودند:« اَلمُؤمِنُ اَعظَمُ حُرمَةً مِنَ الکَعبَة» حرمت مومن از حرمت کعبه بالاتر است. خصال، ص27.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ،


ادامه مطلب
تاريخ : ۲۶ مهر ۱۳۹۴ | ۰۷:۲۲:۲۲ | نویسنده : مهدوي | نظرات (0)

ماتم حسین(ع)

روضه و ماتم به پا گردیده است

 عالم وآدم سیه پوشیده است

 

تعزیت گوید خدا برماسوا

 خون بگرید برحسین ارض وسما

 

پنجمین دُردانه ی آل عبا

 کرده غوغائی به پادرکربلا

 

درقیام ودرقعود ودرسجود

 جان خود را با خدا، سودا نمود

 

آتشی درجان ما افروخته

 معنی عاشق شدن آموخته

 

باشهادت عشق معنا می شود

 کربلا « اِنّا فَتَحنا» می شود

 

عشق یعنی اَلَّـذینَ یُـؤمِنـون،

 لَن تنالُواالبِرَّحَتّی تُنفِقوُن

 

غلامرضا مهدوی

سایر اشعار...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ،


ادامه مطلب
تاريخ : ۲۶ مهر ۱۳۹۴ | ۰۷:۲۲:۲۲ | نویسنده : مهدوي | نظرات (0)
[ ۱ ][ ۲ ]
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
<< مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.